چهارشنبه 1388/06/04
پندار نیک
گفتار نیک
کردار نیک
((در صورتی میشه دنیا روعوض کرد که قبلش دنیا مارو عوض نکرده باشه ))
میدونم شاهکار نیست اما خودم خیلی این کارو دوست دارم خیلی....
تقدیم به :
قطره قطره ی کارون
به موج های خروشان خلیج همیشه فارس
به مردانگی مردانی که شقایق شدند
یکی برای من ،یکی برای تو
آنقدر عرق کرده بود که دانه های خیس آن در تاریکی شب برق می زد . انگار
قلبش را گرفته بودند کنار گوشش . پشتش را چفت نخل کرد بوی باد شط توی
سرش وول می خورد از درد با انگشتانش بر زمین چنگ زند آن قدر که
نمی خون را نوک انگشتانش احساس می کرد.کم کم رمق ازجانش بیرون
می رفت ، سنگینی روی پلک هایش افتاد .
توی حیاط ایستاده بود و منتظر ضربه ی توپ سعید ، زد ، توپ توی دستانش جا
خوش کرد نمی دانست خودش خوب می گیرد یا او... صدای افتادن سیب توی
حوض اعلام پایان بازی از طرف مادربود دستش را که در آب فرو برد...
صدای خمپاره ای در همان نزدیکی خواب را از او گرفت یادش آمدآخرین باری که
او را دید یک ریز برای بچه ها ازقیچی کردن دیده بان دشمن می گفت این قصه
راصدبار تعریف کرده بودهمه التماس می کردندبس است اما او انگارنذرداشت
هی می گفت ومی گفت حتی خمپاره هایی که از آسمان می آمد حرفش را
قطع نمی کرد.خون پهلویش قصد بندآمدن نداشت پلک هایش روی هم افتاد.
ساک بین دستانشان تاب می خورد و صدای تق تق کفش که توی پایشان زار
می زدخنده روی لبهاشان می نشاند.نگاهش که به مادرافتاددلش برای سعید
سوخت یادش آمدسر قبر باچه ذوقی از اجازه ی پدربرای مادرش حرف می زد.
صداها هی نا مفهوم می شدندیاد بالهایی افتادکه فرشته هاتوی خواب سعید
جاگذاشته بودند همیشه می گفت یکی برای من یکی برای تو.چشمانش راکه
بازکرداو رادید که می آیدوبالهای آبی اش شط راروشن می کندبالبخندمی گوید
یکی برای تو و زمین هی پایین می رود و پایین تر می رودو دستش به آسمان
می رسد .
دوشنبه 1387/11/28
آمد
بار دیگر
مردی که دوستش می داشتیم
((تقدیم به مردی با عبای شکلاتی))
همه ی تردید های دنیا را بگذار روی طاقچه
تو برای ما بودن
وبا ما بودن
باید با ما باشی
لبخند هایت را از طاقچه بردار
تردیدت را کنار بگذار
تا ما همیشه برای ما بودن
کم نداشته باشیم تورا
***********************************
**************************
*****************
*********
خواب دیدم
پنجره ی خانه مان را که باز می کنی
دو تا ماهی
به سوی آفتاب بالا می پرند
پاهایم در خنکی آب
و دستانم به سوی نور
و خیالم دور
خیلی دور
آنقدر که زمین لای انگشت هایم
نه
کنار همه ی چیزهایی که دورند
گم می شود
وکبوتر ها به یاد فصل های طی شده
آواز های غمناک خود را زمزمه می کنند
خواب دیدم
اتفاقی نبود
دیشب انگار کسی پشت پلک هایم راه رفته بود
و یک داستان
از همان اول می دانستم ٬ دلش خیلی گرفته بود . بغض در وجودش موج می زد. در انتظار جرقه ای بود تا بترکد . می دانستم به زودی خواهد گریست .سایه اش را احساس کردم .نگاهی انداختم شروع به اشک ریختن کرد .صورتم خیس شده بود سرم را پایین آوردم ٬چترم را گشودم و آرام آرام به راه افتادم .
------------------------------
جمعه 1387/07/05
***********************************************
تولدم مبارک
***********************************************
همین الآن به دنیا اومدم
------------------------------
یکشنبه 1387/03/26
**********************************************************
تو می تونی با یه گرگ یا روباه دوست بشی فقط باید چیزای خوبی که بلدی بهش یاد بدی
**********************************************************
((این بار قبل از شعر شما رو به خوندن یه داستان مینی مال دعوت می کنم امیدوارم لذت ببرید ))
دوروز بود توی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده بود و چشم بر نمی داشت .
همان روز اول که از خواب بیدار شد اورا گوشه ی اتاق همان جای همیشگی دید این چیزها
برایش عادی شده بود مثل اصلاح کردن علف های هرز باغچه که کار هر روزش بود تکرار
کارهای تکراری،اصلی جدا نشدنی از آن خانه .
ولی آن روز کمی عجیب بود یا او این طور فکر می کرد . مرغ ها عوض 8 تخم در روز
فقط 4 تخم گذاشته بودند واین برایش عجیب بود .
هنوز آن گوشه بودو... حوصله ی فکر کردن به او را نداشت چون هر وقت نیاز به چیزی
داشت درخواست می کرد .
روز بعد مرغ ها مثل روز قبل عمل کردند کارها هم همانطور بود که باید باشد .
حوالی غروب کارش تمام شد و برگشت، نگاهی به پدرانداخت هنوز به سقف چشم دوخته
بود . نزدیک که شد از ثابت بودن قفسه ی سینه اش فهمید چرا مرغ ها 4 تخم گذاشته اند .
و حالا شعر:
...
تقصیر تو نبود
من همیشه دستم را گم می کنم
تا هی دنبال تو بگردم
من آدم نبودم ؟
خشت روی خشت می رفت
اما تو صاف افتادی توی دلم
همیشه مسیرت را دور می زنم
دنبال روبان قرمز می گردی
من پا پس کشیدم تو دست نمی کشی
انگار تمام نقل ها را برای تو جمع کرده اند
وقتی باروت گل می کند تو از حجله گذشتی
چادر مادرت را که رد می کنم فرات توی صورتم می زند و
من اروند نخورده سیر می شوم
نزدیک شدن به خطوط موازی جرم نیست
(پرت می شوم وسط قصه ای که سهم من نبود)
راه می رویم روی پلی که بند ندارد
(یکی ما را بیرون بیاندازد)
وقتی نخل ها برایت خرما کاری کرده اند
آسمان را می بینم که هی بالا می رود و
بالاتر می رود و
من دستم به تو نمی رسد تا دستهایت روی دست می روند
------------------------------------
من همیشه دستم را گم می کنم
تا هی دنبال تو بگردم
من آدم نبودم ؟
خشت روی خشت می رفت
اما تو صاف افتادی توی دلم
همیشه مسیرت را دور می زنم
دنبال روبان قرمز می گردی
من پا پس کشیدم تو دست نمی کشی
انگار تمام نقل ها را برای تو جمع کرده اند
وقتی باروت گل می کند تو از حجله گذشتی
چادر مادرت را که رد می کنم فرات توی صورتم می زند و
من اروند نخورده سیر می شوم
نزدیک شدن به خطوط موازی جرم نیست
(پرت می شوم وسط قصه ای که سهم من نبود)
راه می رویم روی پلی که بند ندارد
(یکی ما را بیرون بیاندازد)
وقتی نخل ها برایت خرما کاری کرده اند
آسمان را می بینم که هی بالا می رود و
بالاتر می رود و
من دستم به تو نمی رسد تا دستهایت روی دست می روند
پنجشنبه 1387/01/01
تبریک سال نو
بهار سبز طبیعت بر همگان مبارک
(( عیدتون مبارک ))
ولادت پیامبر اکرم (ص)
و
امام جعفر صادق(ع) مبارک باد
-----------------------------
سه شنبه 1386/12/14
بعد از مدت ها :
به نام سلام
رحلت پیامبر اکرم(ص)
شهادت امام حسن مجتبی(ع)
و
امام رضا (ع)
(( تسلیت باد ))
به ما که رسید تمام شدی
یک روز ستاره ها را ورق می زنم
تا پشت دور ترین کهکشانها را رصد کنم
...وقتی مادرم دنبال تو...
( تکرار می شوم )وقتی توی سرم موج می زنند
تمام ستاره ها را که بگردم
فردا زود تر از امروز می رسدو....
همه ی خاکریزها را که بگردی
باز پشت همین خط سنگر می گیری
ندیده حرف می زنم
یک نفر توی سرم زوووو...ر می زند
من حالش بالا نمی آید
جاده ها کش می آید انگار
تمامیت این خاک به چند می ارزید
وقتی پاهای مادرم به دنبال تو تاول می زد
تا می خواهی در برویدستت بالا می آید
هی اشک را نقاشی نکن
ازون که نیست به دل بند بزن
دیگر چیزی برای شکستن نیست
(وقتی ستون ها می لرزید یکی سوراخ کشتی را با انگشت بست)
من در نگاه تو...تو که نمی روی؟
سیب را وقتی گرد ببری فقط گرد بریدی
تازگی ها فکر می کنم چشمهایت خاک گرفته
تا جمعه که باران بیاید راه زیادی نمانده
اینجا وقوع حادثه عادی نیست
زمستان که داغ شد
کوچکترین نفس هم حرف می زند
من
تمام حرف هایی که زدم پس می گیرم
تمام شد... نه.... نشد
-----------------------------
یکشنبه 1386/09/11
تکرار
آنقدر نگذشته که بشود گفت خیلی
خواهرم بودوبعد... من هم آمدم
مادری بودوشوهری که جنگ داشت
جبهه وخاکریزو... اه چقدرتکراری
هنوز حافظه ی تقویم خسته نشده یادمان برود
هنوز یعنی چیز عزیزی که دوباره نیست
در روزگار بره های رام و آرام
مهمان یک سکوت کش آمده ایم
(پدرم مردی را دید که دست هایش را کاشت
که شمعدانی شود لابد )
مردهای قصه هنوز نمرده اند
ما کجای غرورمان را بند می زنیم
وقتی پلاک ها هم مفقود الاثرند
کسی از کسی خسته نباشید طلبکار نیست
حتی پاهایی که جا مانده اند
حافظه چقدر زود نم بر می دارد
وقتی شعور افت می کند
جای چشمانت را از روی صورتم بر دار
سوغات پدرم از جنگ درد بودو
۲۰ درصدی که در کنکور هیچ سهمی نداشت
-----------------------------

